Jul 14، 2009

براي نجات جان فرزندان اين خاك پا پيش بگذاريد

هنوز شمار دقيق كشتگان و مفقودان وقايع يك‌ماه اخير را نمي‌دانيم. گويا هنوز داستان‌هاي ناگفته فراوان است. حكايتي كه امروز بسياري را تكان داد و هنوز صحت و سقم آن را به درستي نمي‌دانيم، اما اين از نگران كننده بودنش نمي‌كاهد، ماجراي مفقود شدن خانم ترانه موسوي است:
يکي از دستگيرشدگان هفتم تير 88 با نام «ترانه موسوي» متولد 1360 در وضعيتي نامعلوم به سر مي‌برد. يک ناشناس پس از نزديک به سه هفته، در تماسي تلفني با مادر او گفته است که ترانه به دليل پارگي رحم در بيمارستان امام خميني کرج بستري‌ست اما خانواده او پس از مراجعه به اين بيمارستان نيز نتوانستند از فرزندشان خبري بگيرند. ترانه موسوي هفتم تير 88 در اطراف مسجد قبا در خيابان شريعتي تهران از سوي مأموران حکومتي دستگير شد. پس از گذشت نزديک به سه هفته، افرادي ناشناس با مادر او تماس گرفته و از بستري بودن او در بيمارستان امام خميني کرج خبر دادند. اين افراد تصادف در حومه خيابان شريعتي و پارگي رحم و مقعد را دليل بستري بودن وي در بيمارستان عنوان و تأکيد کرده‌اند بستري‌شدن او ربطي به تجمع مسجد قبا ندارد. آن‌ها گفته‌اند ترانه مشکل ناموسي داشته است و به همين دليل مي خواسته با شلنگ سرم، خود را حلق‌آويز کند. خانواده‌اش پس از مراجعه به آن بيمارستان، نتوانستند او را ببينند و مسوولان بيمارستان گفته‌اند که شخصي با اين نام در آن‌جا بستري نيست. يک شاهد عيني که روز هفتم تير دستگير شده بود، مي‌گويد: « نيروهاي ضد شورش و لباس شحصي روز هفتم تير من و تعدادي از دستگيرشدگان را سوار بر ون‌هايي به ساختماني در اطراف ميدان نوبنياد بردند و به آزار جسمي و روحي ما پرداختند. برخي از دستگيرشدگان را در همان بعداز ظهر به زندان اوين منتقل کردند اما من و بقيه را آزاد کردند. ترانه در ميان ما بود. او دختري زيبا، خوش‌اندام و شيک‌پوش بود و بازجويي‌اش از همه بيشتر طول کشيد. چشم‌هايش سبز بود. من و تعدادي را همان شب آزاد کردند و تعدادي را نيز پيش از آزادي ما به جاهاي ديگري فرستادند. اما نيروهاي لباس شخصي ترانه را همان‌جا نگه داشتند و حتا به او اجازه ندادند تا با مادرش تماس بگيرد.» پدر ترانه موسوي ناراحتي قلبي دارد و پس از ناپديد شدن تنها فرزندش در خانه بستري شده است.
من نمي‌دانم در مورد درستي اين خبر چگونه مي‌توان مطمئن شد؛ دوستاني كه اين روزها به دنبال عزيز گم گشته‌اي گشته‌اند، تلخ‌كامانه از بسته بودن راه‌ها و پاسخ‌گو نبودن "مسئولان" مي‌گويند. نزديك‌ترين نمونه‌اي كه من مي‌شناسم، دوت من نيما نامداري است كه از هفته نخست پس از انتخابات دايي‌اش مفقود شده است:
پيش‌تر گفته بودم كه يكي از اقوام نزديك من از 25 خرداد ناپديد شده‌است. فرد ناپديدشده دائي من است. الان حدود يك ماه است كه هيچ اطلاعي از او نداريم. تا امروز در فهرست دادگاه انقلاب و زندان اوين و نيز در فهرست اورژانس و بيمارستانها نامش وجود نداشته، در سيستم كلانتري‌ها هم اسمش ديده نمي‌شود در پزشكي قانوني هم چيزي نيافتيم. نه سابقه سياسي دارد كه بگوئيم به خاطر پرونده قطورش نگهش داشته‌اند نه جوان است و بي‌مهار كه بگوئيم در درگيري‌ها و تخریب‌ها نقش داشته‌، كاملا مستاصل شده‌ايم. كانالهاي رسمي و غيررسمي هم بي‌فايده بوده ظاهرا فعلا سلطان مملكت، سعيد مرتضوي دادستان تهران است و او هم به كسي محل نمي‌گذارد. اسمش «بهزاد مهاجر» است و 47 سال سن دارد. احيانا اگر به كساني كه از زندان آزاد شده‌اند دسترسي داريد ممنون مي‌شوم پرس و جوئي بكنيد شايد كسي خبري داشته‌باشد.
نه تنها موسوي، كروبي، و باقي نيروهاي سياسي موجود بايد نهايت تلاش خود را براي يافتن و نجات مفقودان بگذارند، بلكه همه آزاد شدگان يا ديگر شاهدان بايد مشاهدات خود را از زمان دستگيري و در مورد ديگراني كه بازداشت‌شان را ديده‌اند براي عموم منتشر كنند تا امكان شناسايي كسان بيش‌تري فراهم شود.

لازمه اين كار اين است كه اين اطلاعات در جايي جمع شوند. در حال حاضر احتمالاً كميته‌اي است كه موسوي و كروبي و خاتمي براي پيگيري وضع بازداشت‌شدگان تشكيل داده‌اند مي‌تواند مرجع مناسبي براي اين كار باشد. سايت خبري حزب اعتماد ملي گزارش داده كه تاكنون 130 نفر از به اين كميته مراجعه كرده‌اند.

اگر اين كميته روالي براي جمع آوري اطلاعات براي شناسايي مفقودان فراهم كند، دست كم مي‌تواند از مراجعان خود براي شناسايي كمك بخواهد. اين كميته مي‌تواند همچنين عكس و اطلاعات مفقودان را به خواست خانواده‌هاشان در سايتي منتشر كند، يا به ديگر مراجعان نشان دهد، تا ديگران بتوانند اطلاعات احتمالي خود را براي شناسايي ارسال كنند.

تا جايي كه من خبر دارم، تا به حال آقاي كروبي شماره‌اي براي تماس با نمايندگان اين كميته اعلام كرده است:
پیرو تماس های مکرر برخی از خانواده ها مبنی بر پیگیری وضعیت فرزندانشان دفتر مهدی کروبی با اعلام یک شماره تلفن از خانواده هایی که اعضای خاواده هایشان در جریانات پس از حوادث انتخابات اخیر مفقود شده اند و خبری از وضعیت آن ها ندارند درخواست کرد تا طی تماس با این تلفن، این دفتر را در جریان موضوع قرار داده تا از آن طریق پیگیر وضعیت آنها باشند. گفتنی است خانواده بازداشت شدگان و آسیب دیدگان حوادث اخیر نیز می توانند از طریق این شماره مشکلات خود را مطرح کنند. بنا بر اعلام دفتر کروبی شماره تلفن 22713135 از ساعت 8 تا 20 پاسخگوی خانواده های این عزیزان خواهد بود.
در شرايط فعلي، پيگيري وضع مفقودان وظيفه‌اي است كه بر دوش همه ماست و تا جايي كه بتوانيم بايد كمك كنيم.

دچار جنون

اعترافاتي از يك مجنون تاريخي:
A revolutionary chaos is not at all like an earthquake or a flood. In the confusion of a revolution, a new order begins to take shape instantly; men and ideas distribute themselves naturally in new channels. Revolution appears as utter madness only to those whom it sweeps aside and overthrows. To us it was different. We were in our own element, albeit a very stormy one...



Jul 13، 2009

پيشواي آزادي...

شهيدي ديگر:

یعقوب بروایه، دانشجوی کارشناسی ارشد رشته نمایش در دانشکده هنر ومعماری دانشگاه تهران، روز چهارم تیر ماه توسط نیروهای بسیج از بام مسجد لولاگر مورد اصابت گلوله قرار گرفت، از ناحیه سر مجروح شد و بلافاصله توسط دوستانش به بیمارستان لقمان انتقال یافت اما به رغم تلاش پزکان برای جان وی، در نهایت دچار مرگ مغزی شد و به شهادت رسید. یعقوب بروایه فرزند دوم یک خانواده پنج نفری و اهل اهواز بود. وی متولد تیرماه 1361 بوده و در هنگام مرگ تنها 27 سال سن داشت.

به نوشته برخی سایت‌های خبری یعقوب بروایه که در کنترل کامل مامورین تحت مداوا قرار داشت، از این حادثه جان سالم به در نبرد. او تنها دقایقی پیش از مرگ چشم گشود، دستان مادرش را گرفت و زیر لب گفت: مادر من برای آزادی کشته شدم.... و چشم فروبست.

داغ


عكس از اين‌جاست. چند ويدئو هم گذاشته‌اند...


Jul 12، 2009

از خون جوانان وطن لاله دميده



Jul 11، 2009

كريه اكنون صفتي ابتر است/ شاملو

«كريه» اكنون صفتي ابتَر است
چرا كه به تنهايي گوياي خون تشنگي نيست.
تحميق و گران‌جاني را افاده نمي‌كند
نه مفت‌خوارگي را
نه خودبارگي را.

تاريخ
---- اديب نيست
لغت‌نامه‌ها را اما
اصلاح مي‌كند

شاملو، مدايح بي‌صله
***
چه شبي، چه شب‌هايي، چه خبرهايي، چه دل‌هاي افگاري...

Jul 10، 2009

18 تير بود!

يك - ديروز قبل از اين كه بيرون برويم يك خبري ديدم عجيب، تصميم گرفتم در طول راه با كسي درباره‌اش حرف نزنم. شب كه به خانه برگشتيم دوست عزيزي همان را برايم فرستاده بود. دوست من نوشته بود:
... ایرنا گزارش می‌دهد که فرماندارِ تهران به ایرنا گفته "هيچ گونه مجوزي براي تجمع و راهپيمايي در روز 18 تير نه درخواست شده و نه صادر شده است." بعد هم گفته "اگر چنانچه افرادي بخواهند با گوش دادن به فراخوان شبکه‌هاي ضد انقلاب تحرک ضد امنيتي داشته باشند زير گام‌هاي مردم هوشيار ما له خواهند شد. "

http://www.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=580101

منطق و ادبِ آقای فرماندار البته جالب است. اما، غیر از این، به نظرم استعاره‌ی "گام" نامناسب است چون، با توجه به اینکه هیچ‌گونه مجوزی صادر نشده، مردمِ هوشیار و مقید به قانونِ ما امروز نخواهند توانست به‌طورِ گسترده‌ای واردِ خیابان بشوند برای له‌کردنِ آشوب‌گران زیرِ گام‌هایشان!

راستش صحبت‌هاي آقاي "تمدن" خيلي جالب‌تر از اين حرف‌ها بود. وقتي مي‌خواندم، احساس مي‌كردم دارم يك فيلم سينمايي مي‌بينم كه براي رعايت اخلاق و اصول ديالوگ‌هايش را در مميزي عوض كرده‌اند:

در فيلم اصلي، استاندار استاني كه پاتيتخت در آن است، به عنوان نماينده قانون و تمدن، در صحنه‌اي دراماتيك در برابر كسي قرار مي‌گرفت كه گريبان كس ديگري را گرفته بود كه فكر مي‌كرد كار بدي كرده است (اغتشاش مثلاً). مرد قانون، در ديالوگي آشنا، به شخص گريبان‌گير مي‌گويد "نه! اين كار تو نيست كه قانون را اجرا كني!"

اما ديالوگ عوض شده بود. مرد قانون با صداي بلند مي‌گفت: "لهش كن! لهش كن!"

خب البته من در مقام و موقعيتي نيستم كه به اين نمادهاي قانون و تغيير عرضي داشته باشم؛ ايشان هر كلام‌شان محضري است براي آموختن. منتها دارم فكر مي‌كنم در اين سناريوهاي بازنويسي شده چه اتفاقات ديگري ممكن است رخ بدهد؟

مثلاً به اين مورد توجه كنيد: يك نفر ادعا مي‌كند كه ديروز (18 تير) در يكي از خيابان‌هاي اصلي همين شهر كه استاندارش آقاي تمدن است "مردم" را ديده كه نقاب زده‌ بودند (از همين‌ها كه در فيلم‌ها ديده‌ايم كه سه تا سوراخ چشم و دماغ دارد و باقي سر را مي‌پوشاند)، و سوار موتور بوده اند و از آن جالب‌تر بر پشت خود شمشير سامورايي داشتند، قطعاً فكر مي‌كنيد كه دارد فيلم علمي تخيلي تعريف مي‌كند ديگر؟

دو - ديروز، 18 تير، روز عجيبي بود. در همه اين 10 سال، هيچ سالگردي از اين واقعه با اين حضور مردمي برگزار نشد. من هيچ تخميني از جمعيت ندارم، چون جمعيت پراكنده بود؛ گروه‌هاي متعددي از خيابان‌هاي مختلف به انقلاب مي‌آمدند و هم‌زمان از انقلاب به سوي خيابان‌هاي اطراف پراكنده مي‌كردندشان(مان).

من در مورد جزئيات حرف زيادي ندارم، فقط مي‌توانم بگويم كه با همه اتفاقات پيش از اين، واقعه ديروز فوق انتظار شخص من بود. من اين مردم را به نحو عجيبي شجاع يافتم. و متمدن و اميد بخش. بودن در ميان اين مردم، كه هيچ كس را نمي‌خواستند زير پا له كنند، روحيه بخش است. شعارها را كه مي‌شنوي با خودت مي‌گويي: پس در تمام اين سال‌ها اين مردم خاموش، داشتند فكر مي‌كردند. داشتند همه عقده‌هاي فروخورده را در تنهايي مي‌انديشيدند. اين "زن و مرد بي‌باك"، همه اين سال‌ها داشتند فكر مي‌كردند كه امروز اين گونه يك‌سو و يك‌زبان شعار ضد استبداد و دموكراسي‌خواهي سر مي‌دهند؛ راي‌شان را مي‌خواهند و استبداد نمي‌خواهند...

سه - الان ديگر بعد از اين چند هفته مي‌توان در اين باره صحبت كرد؛ يك اتفاق مهم، كه اگر بتوانم بعداً مي‌خواهم درباره‌اش بيش‌تر بنويسم حضور پررنگ بخش‌هاي بزرگي از جامعه مذهبي در اين حركت است. به نظر من اين بهترين اتفاقي بود كه مي‌توانست بيفتد. همه اين سال‌ها، نگراني شديدي وجود داشت در مورد اين كه تنش‌هايي كه به جامعه ايراني وارد مي‌شود بالاخره روي كدام خط گسل ايجاد خواهد كرد؟ هم بسياري از ناظران سكولار و هم بسياري از مذهبي‌ها از اين بيم داشتند كه با وجود گفتار غالب ايدئولوژيك، اين گسل ممكن است روي مرز اسلاميت رخ دهد. اين همان چيزي بود كه همه اين سال‌ها تبليغات حاكم هم در عين تنش‌زايي، خود بر آن انگشت مي‌گذاشت.

اتفاق اين چند ماه و نهايتاً يك ماه اخير، باعث شد كه خوش‌بختانه شكاف بر سر مسئله‌اي با ماهيت بارز سياسي، و نه مذهبي، رخ دهد: باعث شد حقيقتي كه هميشه بسياري از جمهوري‌خواهان به آن اشاره مي‌كردند، ولي امكاني براي نشان دادن آن نمي‌يافتند خود به جلوه درآيد: اين كه گروه‌هاي بزرگي از مسلمانان هستند كه در عين اعتقاد قوي به اسلام، استبداد را به هر نام و هر رنگي برنمي‌تابند و موثر بودن راي‌شان را مي‌خواهند و زندگي محترمانه در كنار ديگران را.

اين چند خط، خلاصه گفت‌وگويي بود با يكي از دوستان قديم، وقتي كه غروب از خيابان برمي‌گشتيم. اين روزها، روزهاي تجديد آشنايي‌ها و تولد آشنايي‌هاي تازه است.

Jul 8، 2009

شبانه

به فريادي خراشنده
بر بامِ ظلمتِ بيمار
كودكي
----- تكبير مي‌گويد

گرسنه روسبي‌ئي
------------ مي‌گريد
آلوده دامني
از پيروزي بردگانِ دلير
------------------ سخن مي‌گويد

*
لُجِّه‌ي قطران و قير
بي‌كرانه نيست
---------- سنگين گذر است.
روز اما پايدار نماند نيز
كه خورشيد
-------- چراغ گذرگاهِ ظلماتي ديگر است:
بر بامِ ظلمتِ بيمار
آن كه كسوف را تكبير مي‌كشد
نوزادي بي‌سر است.

و زمزمه‌يِ ما
هرگز آخرين سرود نيست
هرچند بارها
دعايِ پيش از مرگ بوده است.

شاملو، 8 مهر 1363، از مجموعه مدايح بي‌صله

Jul 5، 2009

بهتان مگوي...

بهتان مگوي
كه آفتاب را با ظلمت نبردي در ميان است.

آفتاب از حضور ظلمت دل‌تنگ نيست
با ظلمت در جنگ نيست.
ظلمت را به نبرد آهنگ نيست،
چندان كه آفتاب تيغ بركشداو را مجال درنگ نيست.

همين بس كه ياري‌اش مدهي
سواري‌اش مدهي.

شاملو، دي 1363، از مجموعه مدايح بي صله